سراج اندیشه

پایگاه اطلاع رسانی علمی و آموزشی
  • روبیکا
  • سروش
  • چاپ
  • ذخيره پيوند
  • ارسال به دوست
  • Rss
  • نقشه سایت 
  •  | 
  • ارتباط با ما 
  • دوره های آموزشی
    • دوره های تربیت و تعالی
    • نور مبین
    • بصیرت دینی انقلابی
    • دوره های آموزشی طولی
منوی اصلی

  • دوره های تربیت و تعالی
  • نور مبین
  • بصیرت دینی انقلابی
  • دوره های آموزشی طولی
 
 

آرزوهای طولانی(2)

و بعد از آن فرمود كه: «مرگ، اول منزلى است از منازل آخرت و آخر منزلى است از منازل دنیا، پس خوشا به حال كسى كه در منزل اوّل او را اكرام كنند». بلى اى برادر عجب و هزار عجب از كسانى كه مرگ را فراموش كرده‏اند و از آن غافل گشته‏اند و حال اینكه از براى بنى آدم امرى از آن یقینى‏تر نیست. و هیچ چیز از آن به او نزدیكتر و شتابان‏تر نیست.
« ایْنَما تَكُونُوا یُدْرِكْكُمُ الْمَوْتُ وَ لَوْ كُنْتُمْ فی‏ بُروُجٍ مُشَیَّدَه 4: 78». یعنى: «هر جا كه بوده باشید مرگ شما را در خواهد یافت اگر چه در برجهاى محكم داخل شده باشید». كدام باد بهارى وزید در آفاق كه باز در عقبش نكبت خزانى نیست مروى است كه: «هیچ خانواده‏اى نیست مگر اینكه ملك الموت شبانه روزى پنج مرتبه ایشان را بازدید مى‏نماید». و عجب است كه: آدمى خیره سر، یقین به مرگ دارد و مى‏داند كه چنین روزى به او خواهد رسید و باز از خواب غفلت بیدار نمى‏شود و مطلقا در فكر كار ساختن آنجا نیست.
خانه پر گندم و یك جو نفرستاده به گور غم مرگت چو غم برگ زمستانى نیست و بالجمله مرگ، قضیّه‏اى است كه: بر هر كسى وارد مى‏شود. و كسى را فرار از آن ممكن نیست. پس نمى‏دانم كه این غفلت چیست بلى: كسى كه داند عاقبت امر او مرگ است. و خاك، بستر خواب او، و كرم و مار و عقرب انیس و همنشین او، و قبر محل قرار او خواهد بود، و زیر زمین جایگاه او، و قیامت وعده‏گاه او، سزاوار آن است كه:
حسرت و ندامت او بسیار، و اشك چشمش پیوسته بر رخسار او جارى باشد. و فكر و ذكر او منحصر در همین بوده، و رنج او عظیم، و درد دل او شدید باشد.
آرى:
خواب خرگوش و سگ اندر پى خطاست خواب خود در چشم ترسنده كجاست و خود را از اهل قبر بداند و از خیل مردگان شمارد، زیرا هر چه خواهد آمد نزدیك است. و دور آن است كه نیاید.
این خانه كه خانه وبال است پیداست كه وقف چند سال است انگار كه «هفت سبع»[1] خواندى یا هفت هزار سال ماندى آخر نه اسیر بایدت گشت چون هفت هزار سال بگذشت چون قامت ما براى غرق است كوتاه و دراز او چه فرق است بلى: غفلت مردم از مردن به جهت فراموشى ایشان از آن و كم یاد كردن آن است. و اگر كسى هم گاهى آن را یاد كند یاد آن مى‏كند به دلى كه گرفتار شهوتهاى نفسانیه و علایق دنیویه است. و چنین یادى سودى نمى‏دهد بلكه باید مانند كسى بود كه سفر درازى اراده كرده باشد كه در راه آن بیابانهاى بى‏آب و گیاه، یا دریاى خطرناك باشد، و فكرى به غیر از فكر آن راه ندارد. كسى كه به این نحو بیاد مردن افتد و مكرر یاد آن كند در دل او اثر مى‏كند. و به تدریج نشاط او از دنیا كم مى‏شود. و طبع او از دنیا منزجر مى‏گردد. و از آن دل شكسته مى‏شود. و مهیاى سفر آخرت مى‏گردد. و بر هر طالب نجاتى لازم است كه هر روز، گاهى مردن را یاد آورد. و زمانى متذكر گردد از امثال و اقران و برادران و یاران و دوستان و آشنایان را كه رفته‏اند و در خاك خفته‏اند و از هم‏نشینى همصحبتان خود پا كشیده‏اند و در وحشت آباد گور تنها مانده، از فرشهاى رنگارنگ گذشته، و بر روى خاك خوابیده‏اند. و یاد آورد خوابگاه ایشان را در بستر خاك. و به فكر صورت و هیئت ایشان افتد. و آمد و شد ایشان را با یكدیگر به خاطر گذراند. و یاد آورد كه: حال چگونه خاك، صورت ایشان را از همریخته و اجزاى ایشان را در قبر از هم پاشیده، زنانشان بیوه گشته و گرد یتیمى بر فرق اطفالشان نشسته، اموالشان تلف، و خانه‏ها از ایشان خالى مانده، و نامهاشان از صفحه روزگار بر افتاده.
پس یك یك از گذشتگان را به خاطر گذراند. و ایّام حیاتشان را متذكّر شود. و خنده و نشاط او را فكر كند. و امید و آرزوهاى او را یاد آورد. و سعى در جمع اسباب زندگانیش را تصوّر نماید. و یاد آورد پاهاى او را كه به آنها آمد و شد مى‏نمود كه مفاصل آنها از هم جدا شده. و زبان او را كه با آن با یاران سخن مى‏گفت چگونه خورش مار و مور گشته و دهان او را كه خنده‏هاى قاه‏قاه مى‏نمود چگونه از خاك پر شده. و دندانهایش خاك گشته. و آرزوهایش بر باد رفته.
چند استخوان كه هاون دوران روزگار خوردش چنان بكوفت كه مغزش غبار كرد اى جان برادر گاهى بر خاك دوستان گذشته گذرى كن، و بر لوح مزارشان نگاه عبرت آمیزی بنما. ساعتى به گورستان رو و تفكّر كن كه در زیر قدمت به دو ذرع راه چه خبر، و چه صحبت است. و در شكافهاى «زهره شكاف»[2] قبر چه ولوله و وحشت است. همجنسان خود را بین كه با خاك تیره یكسان گشته. و دوستان و آشنایان را نگر كه ناله حسرتشان از فلك گذشته. ببین كه: در آنجا رفیقان‏اند كه ترك دوستى گفته و دوستان‏اند كه روى از ما نهفته. پدران مایند مهر پدرى بریده. مادران‏اند دامن از دست اطفال كشیده، طفلان مایند در دامن دایه مرگ خوابیده، فرزندان مایند سر بر خشت لحد نهاده، برادران‏اند یاد برادرى فراموش كرده، زنان مایند با معشوق اجل دست در آغوش كرده و گردن كشان‏اند سر به گریبان مذلت كشیده، سنگدلان‏اند به سنگ قبر، نرم و هموار گشته، فرمانروایان‏اند در عزاى نافرمانى نشسته، جهانگشایان‏اند در حجله خاك در بر روى خود بسته، تاجداران‏اند نیم خشتى بزیر سر نهاده، لشكركشان‏اند تنها و بیكس مانده، یوسف جمالان‏اند از پى هم به چاه گور سرنگون، نكورویان‏اند در پیش آئینه مرگ زشت و زبون، نودامادان‏اند به عوض زلف عروس، مار سیاه بر گردن پیچیده، نو عروسان‏اند به جاى سرمه، خاك گور در چشم كشیده، عالمان‏اند اجزاى كتاب وجودشان از هم پاشیده، وزیران‏اند «چاقوی» مرگ، نامشان را از دفتر روزگار تراشیده، تاجران‏اند بى‏سود و سرمایه در حجره قبر افتاده، سوداگران‏اند سوداى سود از سرشان در رفته، زارعان‏اند مزرع عمرشان خشك شده، دهقانان‏اند دهقان قضا بیخشان بركنده، پس خود به این ترانه دردناك مترنّم شو:
چرا دل بر این كاروانگه نهیم كه یاران برفتند و ما بر رهیم تفرّج كنان، بر هوا و هوس گذشتیم بر خاك بسیار كس كسانى كه از ما به غیب اندرند بیایند و بر خاك ما بگذرند پس از ما همى گل دهد بوستان نشینند با یكدیگر دوستان دریغا كه بى‏ما بسى روزگار بروید گل و بشكفد نوبهار بسى تیر و دى ماه و اردى بهشت بیاید كه ما خاك باشیم و خشت جهان بین كه با مهربانان خویش زنا مهربانى چه آورد پیش چه پیچى در این عالم پیچ پیچ كه هیچ است از آن سود و سرمایه هیچ درختى است شش پهلو و چار بیخ تنى چند را بسته بر چار میخ مقیمى نبینى در این باغ كس تماشا كند هر كسى یك نفس و بعد از این در احوال خود تأمّل كن كه تو نیز مثل ایشان در غفلت و جهلى. یاد آور زمانى را كه: تو نیز مثل گذشتگان عمرت به سرآید و زندگیت به پایان رسد، خار نیستى به دامن هستیت در آویزد و منادى پروردگار نداى كوچ در دهد، و علامت مرگ از هر طرف ظاهر گردد و اطباء دست از معالجه‏ات بكشند، و دوستان و خویشان تو یقین به مرگ كنند، اعضایت از حركت باز ماند، و زبانت از گفتن بیفتد، و عرق حسرت از جبینت بریزد، و جان عزیزت بار سفر نیستى بربندد، و یقین به مرگ نمایى. از هر طرف نگرى دادرسى نبینى. و از هر سو نظر افكنى فریاد رسى نیابى، ناگاه ملك الموت به امر پروردگار درآید و گوید:
كه هان منشین كه یاران برنشستند «بنه برنه» كه ایشان رخت بستند و خواهى نخواهى چنگال مرگ بر جسم ضعیفت افكند و قلاب هلاك بر كالبد نحیفت اندازد و میان جسم و جانت جدایى افكند، و دوستان و برادران ناله حسرت در ماتمت ساز كنند. و دوستان و یاران به مرگت گریه آغاز كنند. پس بر تابوت تخته بندت سازند و خواهى نخواهى به زندان گورت درآورند. و درِ خلاصی بر رویت ببندند و دوستان و یارانت برگردند، و تو را تنها در وحشتخانه گور بگذارند.
و چون چندى به امثال این افكار پردازى به تدریج یاد مرگ در برابر تو همیشه حاضر مى‏گردد. و دلت از دنیا و آمال آن سیر مى‏شود. و آماده سفر آخرت مى‏گردى.
و هان، هان از یاد مرگ، مگریز و آن را از فكر خود بیرون مكن كه آن خود خواهد آمد.
چنان كه خداى - تعالى - مى‏فرماید: « قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذی تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلاقیكُمْ 62: 8».
یعنى: «بگو به مردمان كه: موت، آن چنان كه از او مى‏گریزید او شما را در مى‏یابد و به ملاقات شما مى‏رسد». و ملاحظه كن حكایت جناب سیّد انبیاء را به ابو ذر غفارى كه فرمود: «اى ابا ذر غنیمت شمار پنج چیز را پیش از رسیدن پنج چیز: جوانى خود را غنیمت دان پیش از آنكه ایّام پیرى در رسد. و صحّت خود را غنیمت دان پیش از آنكه بیمارى، تو را فرو گیرد. و زندگانى خود را غنیمت دان پیش از آنكه مرگ، تو را دریابد. و غناى خود را غنیمت شمار پیش از آنكه فقیر گردى. و فراغت خود را غنیمت دان پیش از آنكه به خود مشغول شوى». پیش از آن برون كنندت از ده، رخت بر گاو، و بار بر خر نه. حضرت رسول - صلّى اللّه علیه و آله - چون از اصحاب خود غفلت را مشاهده فرمودى فریاد بركشیدى كه: «مرگ، شما را در رسید و شما را فرو گرفت، یا به شقاوت یا به سعادت». مروى است كه: «هیچ صبح و شامى نیست مگر اینكه منادى ندا مى‏كند كه:
«ایها النّاس الرحیل، الرحیل». آورده‏اند كه: «در بنى اسرائیل مردى بود جبّار، با اموال بى‏شمار و غرور بسیار، روزى با یكى از حرم، خلوت نموده بود كه شخصى با هیبت و غضب داخل شد. آن مرد غضباك شده گفت كه: تو كیستى و كه تو را اذن دخول داده؟ گفت: من كسى هستم كه احتیاج به اذن دخول ندارم. و از ابهت ملوك و سلاطین نمى‏ترسم. و هیچ گردن كشى نمی تواند مرا منع كند. پس لرزه بر اعضاى آن مرد افتاد و از خوف بیهوش شد. بعد از ساعتى سر برداشت در نهایت عجز و شكستگى گفت: پس تو ملك الموتى؟ گفت: بلى. گفت: آیا مهلتى هست كه من فكرى از براى روز سیاه خود كنم؟ گفت:
«هیهات انقطعت مدتك و انقضت انفاسك فلیس فی تأخیرك سبیل». یعنى: مدّت زندگانى تو تمام شد و نفسهاى تو به آخر رسیده. گفت: مرا به كجا خواهى برد؟ عزرائیل گفت: به جانب عملى كه كرده‏اى. گفت: من عمل صالحى نكرده‏ام و از براى خود خانه‏اى نساخته‏ام. گفت: ترا مى‏برم به سوى آتشى كه پوست از سر مى‏كند.
حضرت عیسى - علیه السّلام - كاسه سرى را دید افتاده پایى بر آن زده گفت: «به اذن خدا تكلّم كن و بگو چه كس بودى. آن سر به تكلّم آمده گفت: یا روح اللّه من پادشاه عظیم الشّأنى بودم، روزى بر تخت خود نشسته بودم و تاج سلطنت بر سر نهاده و خدمتگزاران و حشم و جنود و لشكر در كنار و حوالى من بود، ناگاه ملك الموت بر من داخل شد. به مجرّد آمدن، اعضاى من از همدیگر جدا شده و روح من به جانب عزرائیل رفت و جمعیّت من متفرّق گردید. اى پیغمبر خدا؛ كاش هر جمعیّتى اوّل متفرّق باشد».
فغان كاین ستمكاره «گوژ» پشت یكى را نپرورد كاخر نكشت
سر سروران رو به خاك اندراست تن پاكشان در «مغاك»[3] اندر است
از آن خسروان خوار و فرسوده بین به خاك سیه توده در توده بین
چراغى نیفروخت گیتى به مهر كه آخر «نیندود» دودش به چهر
نیفشاند تخمى كشاورز دهر كه ندرود بى‏گاهش از داس قهر
نهالى در این باغ سر بر نزد كه دهرش به كین ارّه بر سر نزد
سرى را زمانه نیفراخته كه پایانش از پا نینداخته

كجا شامگه اخترى تابناك برآمد كه نامد سحرگه به خاك‏
 


[1] . یعنى: هفت هفتم. اشاره به این است كه همه چیز را خواندى.
[2] . شكافنده زهره، یعنى: شكافهایى كه از هیبت آن، انسان، زهره ترك مى‏شود.

[3] . گودال.


 

با اندكي تلخيص از معراج السعاده- ملا احمد نراقي، ص 358

نظرات: 0   بازديد: 1997   کد مطلب: 2     
 
 

نظرات

پاسخ به:

عنوان شما: *
نظر: *

جستجو

مطالب مرتبط

آرزوهای طولانی (1)

آرزوهای طولانی (1)

یكشنبه، 20 آذر
استمناء (خودارضائی)

استمناء (خودارضائی)

دوشنبه، 21 آذر
اسراف

اسراف

دوشنبه، 21 آذر
انتقام جوئی

انتقام جوئی

چهارشنبه، 23 آذر
اهانت و تحقیر دیگران

اهانت و تحقیر دیگران

چهارشنبه، 7 دی

برچسب ها

    • سایت دفتر مقام معظم رهبری
    • سامانه جامع استاد شهید مطهری (ره)
    • موسسه فرهنگی هنری اندیشه شهید آوینی
    • موسسه علمی فرهنگی پرسمان
    • خانواده اسلامی شمیم
    • پایگاه خبری تحلیلی بصیرت