سراج اندیشه

پایگاه اطلاع رسانی علمی و آموزشی
  • روبیکا
  • سروش
  • چاپ
  • ذخيره پيوند
  • ارسال به دوست
  • Rss
  • نقشه سایت 
  •  | 
  • ارتباط با ما 
  • دوره های آموزشی
    • دوره های تربیت و تعالی
    • نور مبین
    • بصیرت دینی انقلابی
    • دوره های آموزشی طولی
منوی اصلی

  • دوره های تربیت و تعالی
  • نور مبین
  • بصیرت دینی انقلابی
  • دوره های آموزشی طولی
 
 

عطوفت و مهرباني حضرت امام (ره)

پيرمرد باغبان

يادم هست من کوچک بودم، روزي پيرمردي براي باغچه منزل ما خاک آورد. ما سر سفره بوديم که او آمد. امام گفتند که اين پيرمرد ناهار نخورده است. غذاي ما زياد نبود. بعد بشقابي از توي سفره برداشتند و خودشان چند قاشق از غذايشان را در بشقاب ريختند و به ما گفتند: «بياييد هر کدام چند قاشقي از غذاي خود را در اين بشقاب بريزيد تا به اندازه غذاي يک نفر بشود.»
ما که آن روز غذاي اضافي نداشتيم، به اين ترتيب غذاي آن پيرمرد را آماده کرديم. در عالم بچگي آنقدر از اين کار خوشم آمد که نهايت نداشت. (1)


بيست دقيقه اشک مي‏ريختند
پس از ماجراي پانزده خرداد، خدمت امام مشرف شدم. حدود 35 دقيقه خدمت ‏ايشان صحبت کردم. حادثه پانزده خرداد را براي امام توضيح دادم. و امام حدود بيست دقيقه اشک مي ‏ريختند. (2)


عطوفت‏ با کودکان
من در کربلا، مشرف شده بودم که امام تشريف آوردند. کربلا هفت زيارت مخصوصه دارد. نجف سه زيارت مخصوصه دارد. علاوه بر شب هاي جمعه ايشان هفت زيارت را مقيد بودند مشرف بشوند کربلا، ولي شبهاي جمعه نمي ‏رسيدند تشريف بياورند.
امام در حرم متعبد بودند، مثل ساير متعبدين دعا و نماز بخوانند. ساير آقايان علما اين جور نبودند، حرمشان ده دقيقه و فوقش يک ربع ساعت طول مي‏ کشيد و دعاها را هم از حفظ مي‏ خواندند و يکي دو رکعت نماز مي ‏خواندند و مي‏رفتند، اما امام مثل ساير مردم مي‏ نشستند و مفاتيح مي‏ خواندند. من ديدم که در بالاي سر امام حسين(ع) نشستند و مشغول نماز شدند. رسم مردم بغداد اين است که مي‏آيند و شيريني يا شکلاتي يا خرمايي، از اين چيزها، تقسيم مي‏کنند. امام آنجا نشسته بودند. بنده در نزديکي ايشان نشسته بودم. بنده زاده هم با من بود که خيلي کوچک بود. آقايي شيريني آورد و جلوي من و امام و ديگران گذاشت. امام شيريني را برداشت و با کمال مهرباني داد به بنده زاده، زيرا به او شيريني نداده بودند و ايشان در چنين جايي به اين مساله توجه فرمودند.

در همين جا مطلب ديگري نظرم را جلب کرد، يکي از ايرانياني که آمده بود براي زيارت، مهري را که خريده و داخل جيبش بود، در آورد و به امام داد که امام روي آن نماز بخوانند، تا تبرک شود. امام هم با کمال خضوع پا شدند و دو رکعت نماز خواندند و مهر را به ايراني برگرداندند. من از اين منظره بسيار لذت بردم. اين منظره، هم عقيده مردم را به امام، به عنوان يک فردي که داراي قداست است، مي‏رساند و هم اعتقاد ايشان را به اين مسايل. چون تصور انسان اين است که امام چون مرد مبارزه هستند، بايد اينجور چيزها را مثلا خرافات بدانند، ولي معلوم شد که خير، به رواياتي که در اين زمينه هست کاملا توجه دارند و عمل مي‏کنند. (3)

امام بسيار عاطفي هستند
امام شديدا عاطفي هستند. مثلا وقتي نجف بودند و گاهي خواهرهايم مي ‏آمدند آنجا، و بعد مي‏ خواستند بروند طوري بود که من هيچ وقت موقع خداحافظي قدرت ايستادن توي حياط و ديدن خداحافظي آنها را با امام نداشتم، مي‏ گذاشتم و مي ‏رفتم. مرحوم برادرم هم همين را مي‏گفتند که من آن لحظه خدا حافظي را نمي‏ توانم ببينم. چون امام تا آن حد با فرزندان خود عاطفي برخورد مي‏کنند که انسان تحمل ديدن آن را ندارد. اما يک ذره شما فکر کنيد اين مسايل روي تصميم گيري هايشان و يا در آن کارهايي که مي‏خواهند بکنند اثر دارد، ندارد (4)

آقا خيلي سراغت را مي‏گرفت
وقتي که آية الله خاتمي پدر همسرم فوت کردند من براي شرکت در مراسم سوگواري ايشان به يزد رفتم، مادرم دايما مي ‏گفتند که امام خيلي سراغت را مي‏گيرد. ايشان از دوري من ابراز ناراحتي کرده بودند و دلشان مي‏ خواست مرا ببينند و به من تسليتي بگويند تا روحم آرام شود. وقتي به تهران رسيدم بلافاصله زنگ زدند و پيغام دادند که زهرا فورا بيايد مي ‏خواهم ببينمش و اين براي من خيلي جالب بود که امام با وجود اين همه مشکلات باز به فکر خانواده ‏شان بودند و مي‏ خواستند از نوه‏ شان دلجويي کنند. امام هيچگاه بي تفاوت از کنار مساله ‏اي نمي‏ گذشتند. (5)

من بچه‏ ها را دوست دارم
اگر ما يکي ، دو روز به خانه آقا نمي‏رفتيم، وقتي مي ‏آمديم، مي‏گفتند:«کجا بوديد شما؟ اصلا مرا مي‏ شناسيد؟ يعني اين طور مراقب اوضاع بودند. من بچه خودم را، فاطمه را، بعضي اوقات مي‏بردم. يک روز وارد شدم ديدم آقا تو حياط قدم مي‏زنند. تا سلام کردم گفتند: «بچه ‏ات کو؟» گفتم: «نياورده‏ام، اذيت مي‏کند.» به حدي ايشان ناراحت ‏شدند که گفتند:«اگر اين دفعه بدون فاطمه مي‏خواهي بيايي، خودت هم نبايد بيايي.‏» اينقدر روحشان ظريف بود. مي‏گفتم:«آقا، شما چرا اين قدر بچه‏ ها را دوست داريد؟ چون بچه ‏هاي ما هستند دوستشان داريد؟» مي‏گفتند:«نه، من به حسينيه که مي‏روم، اگر بچه باشد حواسم مي‏رود دنبال بچه‏ ها. بعضي وقتها که صحبت مي‏کنم، وقتي مي‏بينم بچه ‏اي گريه مي‏کند يا بچه ‏اي دست تکان مي ‏دهد يا اشاره به من مي ‏کند، حواسم مي‏رود به بچه ‏ها. (6)

وقتي تصوير مجروحين را مي‏ديدند
واقعا امام وقتي که مجروحين را در تلويزيون ميديدند خيلي ناراحت مي‏شدند. از حالات خاصشان اين بود که وقتي ناراحت مي‏شدند دو دستشان را جلوي صورتشان مي‏گرفتند. و من خيلي وقتها مي‏ديدم اين حالت از نگاه کردن به صحنه تلويزيون برايشان پيش آمده است تا جايي که به ذهنم ‏رسيد که به مسؤولين صدا و سيما بگويم اين صحنه‏ ها را پخش نکنيد چون کم کم در قلب ايشان اثر مي‏گذارد. (7)

الآن بياوريدش داخل
روزي يک خانم ايتاليايي که شغل او معلمي و دينش مسيحيت ‏بود، نامه ‏اي آکنده از ابراز محبت و علاقه نسبت‏ به امام و راه او همراه با يک گردنبند طلا براي ايشان فرستاده بود. وي متذکر شده بود که اين گردنبند را که يادگار آغاز ازدواجم است و به همين جهت آن را بسيار دوست دارم، به نشانه علاقه و اشتياقم نسبت‏ به شما و راهتان تقديم مي‏ کنم. مدتي آن را نگه داشتيم و بالاخره با ترديد از اين که امام آن را مي ‏پذيرند يا نه، همراه با ترجمه نامه خدمت ايشان برديم. نامه به عرضشان که رسيد، گردنبند را نيز گرفتند و روي ميزي که در کنارشان قرار داشت، گذاشتند.
دو سه روز بعد، اتفاقا دختر بچه دو يا سه ساله ‏اي را آوردند که پدرش در جبهه مفقودالاثر شده بود. امام وقتي متوجه شدند فرمودند: «الان بياوريدش داخل.» سپس او را روي زانوي خود نشاندند و صورت مبارکشان را به صورت بچه چسبانيده و دست‏ بر سر او گذاشتند. حالتي که نسبت‏ به فرزندان خودشان هم از ايشان ديده نشده بود. مدتي به همين حالت آهسته با آن دختر بچه سخن گفتند با آن که فاصله ما با ايشان کمتر از يک و نيم متر بود شنيدن حرفهاي ايشان براي ما دشوار بود. بچه که افسرده بود بالاخره در آغوش امام خنديد. آنگاه امام همان گردنبندي را که زن ايتاليايي فرستاده بود برداشتند و با دست مبارکشان بر گردن دختر بچه انداختند. دختر بچه در حالي که از خوشحالي در پوست‏ خود نمي‏گنجيد از خدمت امام رفت. (8)

اين را که شنيدند خيلي گريه کردند
اوايلي که امام به نجف وارد شدند، يک روز مرد با تقوايي خدمت ايشان رسيد. فرداي آن روز که من در اندروني کار داشتم ديدم خانم امام خيلي ناراحت است. ايشان مي‏گفت آن مرد چيزي براي امام نقل کرده که آقا از فرط ناراحتي 24 ساعت است غذا نخورده ‏اند، حتي چاي هم نخورده‏اند. بعد معلوم شد آن مرد از حوادث تظاهرات قم و کشتار مردم براي امام تعريف کرده و از جمله گفته بود که من در قم بودم و خودم ديدم که زني بچه چند ماه ه‏اي را که پيراهن سفيد به تن او کرده بود در بغل داشت و شعار مي‏داد. يکي از گاردي ها با ضربه قنداق تفنگ محکم به شانه اين خانم زد که بچه از دست او افتاد و سر بچه به جدول کنار خيابان خورد. امام اين را که شنيدند خيلي گريه کردند و اشک ريختند و 24 ساعت از فرط ناراحتي غذا نخوردند. (9)
 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پي‏ نوشت‏ها:
1. به نقل از يکي از دختران امام، رشد دانش آموز، سال 3- ش 3 .
2. حجة الاسلام و المسلمين واعظ طبسي، پيام انقلاب، ش 82 .
3. آية الله محمد هادي، معرفت، حوزه، ش 32 .
4. حجة الاسلام و المسلمين سيد احمد خميني، پيام انقلاب، ش 60.
5. زهرا اشراقي .
6. زهرا اشراقي ، سروش ، ش 476.
7. زهرا مصطفوي .
8. حجة الاسلام و المسلمين رحيميان .
9. حجة الاسلام و المسلمين فرقاني .

نظرات: 0   بازديد: 1008   کد مطلب: 5     
 
 

نظرات

پاسخ به:

عنوان شما: *
نظر: *

جستجو

مطالب مرتبط

امام خمینی (ره) از ولادت تا رحلت

امام خمینی (ره) از ولادت تا رحلت

یكشنبه، 11 خرداد
امام خمینی(ره) و انقلاب اسلامی از منظر مقام معظم رهبری

امام خمینی(ره) و انقلاب اسلامی از منظر مقام معظم رهبری

یكشنبه، 11 خرداد
امام خمينى(ره) از نگاه انديشمندان خارجى

امام خمينى(ره) از نگاه انديشمندان خارجى

یكشنبه، 11 خرداد
متن کامل وصیت‌نامه الهی سیاسی امام خمینی(ره)

متن کامل وصیت‌نامه الهی سیاسی امام خمینی(ره)

یكشنبه، 11 خرداد
کتابها و آثار علمی امام خمینی (ره)

کتابها و آثار علمی امام خمینی (ره)

یكشنبه، 11 خرداد

برچسب ها

    • سایت دفتر مقام معظم رهبری
    • سامانه جامع استاد شهید مطهری (ره)
    • موسسه فرهنگی هنری اندیشه شهید آوینی
    • موسسه علمی فرهنگی پرسمان
    • خانواده اسلامی شمیم
    • پایگاه خبری تحلیلی بصیرت