سراج اندیشه

پایگاه اطلاع رسانی علمی و آموزشی
  • روبیکا
  • سروش
  • چاپ
  • ذخيره پيوند
  • ارسال به دوست
  • Rss
  • نقشه سایت 
  •  | 
  • ارتباط با ما 
  • دوره های آموزشی
    • دوره های تربیت و تعالی
    • نور مبین
    • بصیرت دینی انقلابی
    • دوره های آموزشی طولی
منوی اصلی

  • دوره های تربیت و تعالی
  • نور مبین
  • بصیرت دینی انقلابی
  • دوره های آموزشی طولی
 
 

وقایع سال پنجم قسمت دوم

غزوه بنى قريظة
همان طور كه گفته شد احزاب پس از اينكه نزديك به يك ماه (1) در كنار شهر مدينه ماندند و با تمام تلاشى كه كردند نتوانستند كارى از پيش ببرند، با شتابزدگى عجيبى شبانه به سوى مكه گريختند.بدين ترتيب خطر بزرگى كه مسلمانان را بسختى تهديد مى‏كرد با نصرت الهى و مدد غيبى از ميان رفت و جنگ به سود مسلمانان و سربلندى و پيروزى آنان پايان يافت.

در آن روز تاريخى با روشن شدن هوا، مسلمانان اثاثيه و خيمه و خرگاه دشمن را كه به منظور سبكبار بودن به جاى گذاشته و گريخته بودند به صورت غنيمت جنگى با خود برداشته و پيروزمندانه به شهر بازگشتند.

پيغمبر خدا براى شستشوى سر و بدن و رفع خستگى به خانه آمد و به درون خيمه‏اى كه دخترش فاطمه (ع) به همين منظور در خانه زده بود در آمد و پس از اينكه بدن را شستشو داده و بيرون آمد جبرئيل بر او نازل شد و دستور حركت به سوى قلعه‏هاى بنى قريظه را داده و پيغمبر دانست كه مأمور است بدون توقف به جنگ بنى قريظه برود (2) .پيغمبر خدا نماز ظهر را در مدينه خواند و بى درنگ لباس جنگ پوشيد و به بلال دستور داد در مدينه جار زند كه هر كس فرمانبر و مطيع خدا و رسول اوست بايد نماز عصر را در محله بنى قريظه بخواند.

سپس پرچم جنگ را بسته و به دست على بن ابيطالب داد و او را با گروهى از مسلمانان از جلو فرستاد و خود نيز با جمعى به دنبال او حركت كرد و ساير مسلمانان نيز دسته دسته به لشكريان پيوستند و به طور كلى تمام افرادى كه در جريان محاصره مدينه و جنگ خندق حضور داشتند با اندك اختلافى تا پايان وقت آن روز خود را به پاى قلعه‏هاى بنى قريظه رسانده و براى جنگ با آنها آماده شدند.

بنى قريظه كه از ماجرا مطلع شدند، پيش از آنكه پيشروان لشكر اسلام به سرزمين آنها برسد وارد قلعه‏هاى خود شده و به استحكام برج و باروى آنها پرداختند و چون على (ع) و همراهان او به پاى قلعه‏هاى ايشان رسيدند آنان بالاى ديوار آمده و شروع به دشنام دادن به آن حضرت و رسول خدا (ص) كردند.
در نقلى كه شيخ مفيد (ره) و ديگران از آن حضرت كرده‏اند، على (ع) فرمود: همين كه يهوديان مرا ديدند يكى از آنها فرياد زد:
«قد جائكم قاتل عمرو!»
[كشنده عمرو بن عبدود به سوى شما آمد!]
و سپس ديگران نيز داد زده و به يكديگر نظير اين سخن را گفتند، و برخى هم رجز مى‏خواندند .
من دانستم كه خداى تعالى رعب و وحشتى در دل آنها انداخته و خداى را براى اين نعمت سپاسگزارى كردم.
على (ع) كه دشنام آنها را شنيد، بازگشت و به استقبال رسول خدا (ص) رفته و چون‏آن حضرت را ديد درخواست كرد كه به خانه‏هاى آنها نزديك نشود و پيغمبر دانست منظورش آن است كه سخنان زشت و دشنام ايشان را نشنود.
 
بدين ترتيب محاصره يهود بنى قريظه شروع شد و تا روزى كه تسليم شدند و به وسيله مسلمانان از پاى درآمدند بيست و پنج روز طول كشيد و در اين مدت جنگى در نگرفت جز آنكه گروهى از بالاى ديوارها به سوى مسلمانان سنگ مى‏انداختند كه آنان نيز پاسخ عملشان را مى‏دادند .

ابن هشام در سيره مى‏نويسد: شبى كه فرداى آن تسليم شدند مصادف با شب شنبه بود و كعب بن اسد ـ كه بزرگ آنها بود ـ يهود مزبور را جمع كرده و بدانها گفت كه اى گروه يهود! مى‏بينيد كه ما در چه وضعى گرفتار شده‏ايم، اكنون من سه پيشنهاد مى‏كنم يكى از آنها را بپذيريد:

1.شما كه بخوبى مى‏دانيد محمد پيغمبر خداست و اوصاف او را در كتابهاى خود خوانده‏ايد، بياييد تا به او ايمان آورده و مسلمان شويم و از اين پس در امن و آسايش مانند ساير مسلمانان زندگى كنيم و خود، اموال، زن و بچه‏هايمان نيز محفوظ بمانند؟
يهوديان گفتند: ما هرگز چنين كارى نخواهيم كرد و از دين موروثى و آيين پدران خود دست بر نمى‏داريم.
2.پيشنهاد دوم من آن است كه بياييد زن و بچه‏هايمان را بكشيم تا خيالمان از اسارت آنها به دست مسلمانان آسوده باشد سپس لباس جنگ پوشيده و از قلعه‏ها بيرون بريزيم و به جنگ مسلمانان برويم، اگر بر آنها پيروز شديم كه بعدا نيز ممكن است زن و بچه پيدا كنيم و صاحب زن و فرزند شويم و اگر كشته هم بشويم ديگر غم و اندوه اسارت آنها را در دل نداريم !
گفتند: اين كار را هم نخواهيم كرد، و ما چگونه دلمان راضى شود اين بيچارگان را به دست خود به قتل برسانيم و زندگى پس از آنها براى ما چه لذتى دارد!
3.كعب گفت: اكنون كه اين پيشنهاد مرا هم نپذيرفتيد پس بياييد امشب كه شب شنبه است و خيال محمد و يارانش از ما آسوده است بر آنها شبيخون بزنيم شايد بتوانيم كارى از پيش برده و آنها را پراكنده سازيم! گفتند: ما چگونه حرمت شب شنبه را بشكنيم و به چنين كارى كه پيشينيان ما بدان اقدام نكرده‏اند دست بزنيم!
كعب با ناراحتى گفت: براستى كه تاكنون يك نفر از شما از روى عقل و تدبير كار نكرده است .
چند تن از يهود بنى قريظه مسلمان شدند
در ميان يهود مزبور چند تن بودند كه وقتى پافشارى همكيشان خود را در مخالفت با پيغمبر اسلام مشاهده كرده و ديدند چگونه پيشنهادهاى كعب بن اسد را نيز ـ كه سمت رياست بر آنها داشت ـ رد كرده و در نادانى و جهالت خود اصرار مى‏ورزند تصميم به پذيرفتن ديانت اسلام گرفته و از آيين يهود دست كشيدند.

اينان روى گفتار بزرگان خود كه جسته و گريخته اوصاف پيغمبر اسلام را براى آنها بيان كرده و بشارت آمدن و ظهور آن حضرت را از روى تورات و گفتار حضرت موسى و پيغمبران گذشته از ايشان شنيده بودند، در دل علاقه‏مند به اسلام و آماده پذيرفتن آن دين شده بودند، اما روى ترس از همكيشان و ملاحظات ديگر نتوانسته بودند ايمان خود را اظهار كرده و عملا در سلك مسلمانان ديگر در آيند.

آنها دو يا سه نفر بودند به نامهاى اسيد و ثعلبه كه هر دو برادر و نام پدرشان سعيه بود و سومين نفرى كه مسلمان شد و در برخى از تواريخ اسلام نام او را در همان ايام محاصره بنى قريظه ذكر كرده‏اند، اسد بن عبيد بود.

اينان هر چه خواستند سران و همكيشان خود را وادار كنند تا به صورت عمومى مسلمان شوند و از لجاجت و عناد خويش دست بكشند و سخنان دانشمندان يهود و بزرگان را به ياد آوردند، نتوانستند و گفتارشان در آنها مؤثر واقع نشد، از اين رو زن و فرزندشان را برداشته و از قلعه به زير آمده و مسلمان شدند.كيفيت اسلام آنها و سخنانى كه از احبار يهود در اين باره شنيده بودند در بخش سوم با شرح بيشترى ذكر شد.
داستان ابو لبابه در ماجراى محاصره بنى قريظه

ابو لبابه يكى از انصار مدينه و از قبيله اوس بود كه پيش از ورود اسلام به مدينه بايهود بنى قريظه همپيمان بودند، و در جنگها و اختلافات از ايشان پشتيبانى و طرفدارى مى‏نمودند .

يهود بنى قريظه كه از محاصره طولانى به تنگ آمده و عاجز شدند، پيش از آنكه تسليم شوند براى رسول خدا (ص) پيغام دادند كه ابو لبابه را به نزد آنها بفرستد تا در كار خود با او مشورت كنند و رسول خدا نيز ابو لبابه را پيش ايشان فرستاد.

همين كه ابو لبابه وارد قلعه شد زنان و كودكان پيش رويش درآمده و صداها را به گريه و شيون بلند كردند به حدى كه دل ابو لبابه به حال آنها سوخت و متأثر گرديد و در همان حال وقتى مردان بنى قريظه از او پرسيدند: آيا به نظر تو صلاح ما در اين است كه تسليم محمد شويم؟ گفت: آرى چاره‏اى ديگر نيست و ضمنا با دست به گلوى خود اشاره كرد، يعنى تسليم شدن شما مقدمه نابودى و گردن زدن شماست و اگر تسليم شديد مردانتان را گردن مى‏زنند.اما ناگهان متوجه شد كه با اين عمل به رسول خدا (ص) و مسلمانان خيانت كرده و گناه بزرگى را مرتكب شده است، و موجب شد تا انقلابى در دل او پديد آيد.اين انقلاب درونى سبب شد كه بيش از آن در قلعه‏هاى بنى قريظه توقف نكند و براى توبه و آمرزشخواهى از اين گناهى كه مرتكب شده بود در صدد چاره‏اى بر آيد و هر چه زودتر خود را از آلودگى آن گناه پاك سازد.

ابو لبابه به همين منظور از آنجا يكسر به مدينه رفت و با طنابى خود را به ستون مسجد بست و گفت: تا خدا مرا نيامرزد و توبه‏ام را نپذيرد از اينجا حركت نخواهم كرد و به سرزمين بنى قريظه و جايى كه در آن مكان به خدا و رسول او خيانت كرده‏ام قدم نخواهم گذارد.

رسول خدا (ص) كه ديد مراجعت ابو لبابه به طول انجاميد و از ماجراى وى مطلع گرديد فرمود : اگر به نزد ما مى‏آمد از خدا براى او طلب آمرزش مى‏كرديم، ولى اكنون كه چنين كرده همانجا باشد تا خدا توبه‏اش را بپذيرد.

ابو لبابه همچنان به ستون مسجد بسته بود، فقط در اوقات نماز همسر يا دخترش مى‏آمدند و او را باز كرده مختصر غذايى كه براى او آورده بودند مى‏خورد و سپس تطهير كرده نمازش را مى‏خواند و دوباره به همان ستون او را مى‏بستند.پس از اينكه شش روز از اين ماجرا گذشت و رسول خدا (ص) به مدينه بازگشت شبى در اتاق ام سلمه بود كه هنگام سحر در ضمن آيه‏اى كه به وسيله جبرئيل بر آن حضرت نازل شد قبولى توبه ابو لبابه به اطلاع حضرت رسيد (3) و ام سلمه كه از ماجرا مطلع شد، آن بشارت را به او داد.چون خواستند او را باز كنند حاضر نشد و گفت: نه به خدا سوگند بايد خود پيغمبر با دست خود مرا باز كند و چون پيغمبر براى نماز صبح به مسجد آمد با دست خود او را باز كرد.هم اكنون ستونى در مسجد مدينه است كه آن را «اسطوانة توبه» ناميده و گويند: جاى همان ستونى است كه ابو لبابه خود را بر آن بسته بوده.

بنى قريظه تسليم شدند

يهود بنى قريظه كه از محاصره به تنگ آمدند و حاضر به پذيرفتن اسلام و جزيه هم نشدند چاره‏اى جز تسليم نداشتند، اما از سرنوشت خود بيمناك بودند از اين رو براى سران قبيله اوس كه همپيمانان آنها بودند پيغام دادند كه ما چاره‏اى جز تسليم نداريم اما شما بايد به ما كمك كنيد و با محمد مذاكره كنيد تا درباره ما ارفاق كند و مانند بنى قينقاع و بنى النضير با ما رفتار كند.با اين پيغام چند تن از افراد قبيله مزبور به نزد رسول خدا (ص) رفته و در اين باره با آن حضرت مذاكره كردند پيغمبر فرمود: آيا حاضريد حكميت آنها را به يك نفر از شما واگذار كنم؟ گفتند: آرى.

فرمود: سعد بن معاذ درباره ايشان حكم كند، آنها پذيرفتند، و به دنبال سعد بن معاذ كه در خيمه «رفيده» و در مسجد مدينه جاى داشت ـ چنانكه پيش از اين گفته شد ـ آمدند و او را به خاطر زخمى كه داشت و نمى‏توانست به پاى خود راه برود بر الاغى سوار كرده و بالشى براى او ترتيب دادند و به سوى قلعه‏هاى بنى قريظه حركت دادند و در راه بدو گفتند: رسول خدا حكميت بنى قريظه را به تو واگذار كرده و از او خواستند تا درباره آنان ارفاق كند .

سعد بن معاذ ساكت بود و چيزى نمى‏گفت تا وقتى كه ديد هر كس به نوعى سفارش‏آنها را مى‏كند سكوت خود را شكست و گفت: براى سعد روزى فرا رسيده كه در راه خدا از كسى واهمه نكند و سرزنش و ملامت مردم او را از حق منحرف نسازد.

با اين سخن همراهان سعد دانستند كه او تصميم سختى درباره يهود گرفته و از اين رو به يكديگر گفتند: مردان بنى قريظه كشته شدند و همان طور كه پيش بينى مى‏كردند، وقتى سعد در مجلس پيغمبر و اصحاب حضور يافت و طرفين اختيار حكميت را به او واگذار كردند، سعد گفت: حكم من آن است كه مردانشان كشته شوند و اموالشان قسمت شود و زنان و كودكانشان به اسارت در آيند و مسلمانان نيز به دستور رسول خدا (ص) بر طبق حكم او عمل كردند.

و بدين ترتيب اين دسته از دشمنان خطرناك و پيمان شكن اسلام كه پيوسته مترصد بودند تا از هر فرصتى استفاده كرده و ضربه خود را به مسلمانان بزنند و احيانا اگر بتوانند همه مسلمانان را از پاى در آورده و هلاك كنند به سزاى خيانت و دشمنى خود رسيده و از ميان رفتند.حيى بن اخطب نيز طبق قرارداد و شرطى كه كرده بود پس از رفتن احزاب به ميان قلعه‏هاى بنى قريظه آمد و با آنها به قتل رسيد. (4)

بررسى مدارك سعد معاذ

جاى گفتگو نيست كه اگر عواطف و احساسات قاضى بر عقل وى پيروز شود، دستگاه قضائى دچار آشفتگى مى‏گردد، و در نتيجه، شيرازه اجتماع از هم مى‏پاشد.عواطف مانند اشتهاى كاذب است كه موضوعات مضر و نامطلوب را، مفيد و سودمند جلوه مى‏دهد، در صورتى كه غلبه اين احساسات بر عقل، منافع فردو صلاح اجتماع را پايمال مى‏كند.

عواطف و احساسات سعد معاذ، منظره دلخراش كودكان و زنان بنى قريظه، اوضاع دلخراش مردان آنها كه در بازداشتگاه به سر مى‏بردند، و ملاحظه افكار عمومى اوسيان كه جدا اصرار داشتند قاضى از سر تقصير آنها درگذرد، همه اينها ايجاب مى‏كرد كه قاضى مورد قبول طرفين، رأى خود را بر اساس تقديم مصالح يك اقليت (بنى قريظه) بر مصالح اكثريت (عموم مسلمانان) بگذارد و جنايتكاران بنى قريظه را به جهاتى تبرئه كند، و يا دست كم در مجازات حداكثر تخفيف قائل شود، و يا به يكى از طرحهاى پيش، تسليم شود.

ولى منطق و عقل، حريت و استقلال قاضى، ملاحظه مصالح عموم، او را به سوئى راهنمائى كرد كه سرانجام به آن سو رفت و رأى و نظر خود را دائر بر كشتن مردان جنگجو و ضبط اموال و اسيرى زنان و فرزندان، صادر نمود.او با ملاحظه دلائل زير، نظر خود را اعلام كرد:

1 ـ يهوديان بنى قريظه، چندى پيش با پيامبر پيمان بسته بودند كه اگر بر ضد مصالح اسلام و مسلمانان قيام كنند، و دشمنان آئين يكتاپرستى را يارى نمايند، و فتنه و آشوبى برپا كنند، و بر ضد مسلمانان تحريكاتى بنمايند، مسلمانان در كشتن آنها آزاد باشند. (5) قاضى با خود فكر مى‏كرد كه اگر من آنها را طبق اين پيمان موأخذه كنم، نظرى بر خلاف عدالت نداده‏ام.

2 ـ گروه پيمان‏شكن، در سايه سرنيزه‏هاى نيروهاى عرب مدتى شهر مدينه را دچار ناامنى كرده، و براى ارعاب مسلمانان به خانه‏هاى آنها ريختند، و اگر مراقبت پيامبر نبود، و گروهى را براى استقرار امنيت در شهر، از لشكرگاه به داخل شهر اعزام نمى‏كرد، چه بسا نقشه‏هاى بنى قريظه عملى مى‏شد، و آنان در اين صورت مردان جنگنده مسلمانان را اعدام مى‏كردند، و اموال آنها را ضبط و زنان و اولاد آنها را به اسارت درمى‏آوردند، سعد معاذ با خود فكر كرد كه اگر من در حق آنها چنين داورى كنم، سخنى بر خلاف حق و عدالت نگفته‏ام . ـ سعد معاذ، رئيس قبيله اوسيان با بنى قريظه هم‏پيمان بود و دوستى نزديكى با هم داشتند .احتمال دارد كه او از قوانين جزائى يهود اطلاع داشته است.متن تورات يهود اينست كه: «هنگامى كه به قصد نبرد آهنگ شهرى نمودى، نخست آنها را به صلح دعوت نما، و اگر آنها از در جنگ وارد شدند، شهر را محاصره كن و همينكه بر شهر مسلط گشتى همه مردان را از دم تيغ بگذران ولى زنها و كودكان و حيوانات و هر چه در شهر موجود است، همه را براى خود به عنوان غنيمت بردار» . (6) شايد سعاد معاذ تصور كرد من كه قاضى انتخابى طرفين هستم، اگر متجاوزان را با قوانين مذهبى خود آنها مجازات نمايم، كارى جز عدالت و انصاف انجام نداده‏ام.

4 ـ ما تصور مى‏كنيم كه بزرگترين علت اين رأى، اين بود كه سعد معاذ با ديدگان خود مشاهده كرده بود كه رسول خدا بنا به درخواست خزرجيان، از تقصير طائفه بنى قين قاع گذشت، و فقط اكتفاء كرد كه از محيط مدينه بيرون روند.اين گروه هنوز خاك اسلام را درست تخليه نكرده بودند، كه كعب اشرف، راه مكه را پيش گرفت و بر كشتگان «بدر» اشكهاى تمساحانه ريخت و از پاى ننشست تا قريش را براى جنگ مصمم ساخت.در نتيجه، جنگ احد پيش آمد و هفتاد تن از فرزندان اسلام در اين راه شربت شهادت نوشيدند.

و همچنين بنى النضير، مورد عفو و بخشودگى پيامبر قرار گرفتند، ولى در برابر آن، با تشكيل يك اتحاديه نظامى، جنگ احزاب را به وجود آوردند، كه اگر كاردانى پيامبر اسلام، و نقشه خندق نبود، در همان روزهاى نخست، تار و پود اسلام را به باد مى‏دادند، و بعدها نامى از اسلام باقى نمى‏ماند و هزاران نفر كشته مى‏شدند.

سعد معاذ اين مراتب را از نظر خود مى‏گذراند.تجربه‏هاى گذشته، اجازه نمى‏داد كه او تسليم عواطف گردد، و مصالح هزاران تن را فداى دوستى و مصالح يك اقليت نمايد.زيرا به طور مسلم، اين گروه در آينده اين بار با تشكيل يك‏اتحاديه وسيع‏تر، نيروهاى عرب را بر ضد اسلام شورانيده و با نقشه‏هاى ديگر هسته مركزى اسلام را به خطر مى‏افكندند.روى اين جهت، موجوديت اين گروه را صد در صد به ضرر اجتماع مسلمانان تشخيص داد، و يقين داشت كه اگر اين دسته از تيررس مسلمانان بيرون روند، لحظه‏اى آرام نخواهند گرفت، و مسلمانان را با خطرات بزرگى روبرو خواهند ساخت.

اگر اين جهات نبود، ارضاء افكار عمومى براى سعد معاذ فوق‏العاده ارزنده بود و رئيس يك ملت (اوس) پيش از هر چيز به پشتيبانى مردمش نيازمند است، و آزردن آنها و رد سفارشهاى آنان، بزرگترين لطمه‏ايست كه به رئيس يك جمعيت متوجه مى‏گردد.ولى او تمام اين درخواستها را بر خلاف مصالح هزاران مسلمان تشخيص داد، از اينرو، نارضايتى عموم را براى خود خريد، و از حكم خرد و منطق سربرنتافت.

شاهد دقت نظر و صحت تشخيص وى اينست: هنگامى كه آنها را براى اعدام مى‏بردند، اسرار دل را بيرون مى‏ريختند.چشم حيى بن اخطب، آتش‏افروز جنگ، موقع اعدام به رسولخدا افتاد، و چنين گفت: «من از كينه‏توزى با تو پشيمان نيستم، ولى خداوند هر كس را خوار سازد، خوار مى‏گردد» . (7) سپس رو به مردم كرد و گفت: از فرمان خداوند نگران مباشيد، ذلت و خوارى به بنى اسرائيل از ناحيه خداوند قطعى است.

از زنان، يك تن كشته شد، زيرا او با پرتاب سنگ دست‏آس، مسلمانى را كشته بود، و از ميان محكومان به اعدام، يك نفر به نام «زبير باطا» به وسيله شفاعت مسلمانى به نام «ثابت بن قيس» بخشوده شد.زنان و فرزندان او نيز از بند اسارت بيرون آمدند و اموال او پس داده شد.چهار تن از بنى قريظه اسلام آوردند، و غنائم دشمن پس از اخراج يك پنجم كه به اداره دارائى اسلام تعلق داشت، ميان مسلمانان تقسيم گرديد.سواره نظام سه سهم، پياده نظام يك سهم، پيامبر اسلام خمس غنائم را به زيد داد كه به نجد برود و با فروش آنها اسب و سلاح و سازو برگ جنگ تهيه نمايد.بدين ترتيب، غائله بنى قريظه، در نوزدهم ذى الحجه سال پنج هجرت پايان پذيرفت و آيه‏هاى 26 ـ 27 سوره احزاب، در مورد «بنى قريظه» نازل گرديد و «سعد معاذ» كه در جنگ «خندق» زخمى شده بود، پس از حادثه «بنى قريظه» با همان زخم به شهادت رسيد. (8)
--------------------------------
پى‏نوشتها:
1.در اينكه مدت محاصره مدينه چند روز طول كشيد اختلاف است برخى پانزده روز و برخى بيست روز و برخى هم همان گونه كه در بالا ذكر شد نزديك به يك ماه ذكر كرده‏اند.
2.در چند حديث آمده كه جبرئيل به آن حضرت عرض كرد: اى رسول خدا آيا اسلحه جنگ را بر زمين نهاده‏اى؟ فرمود: آرى، عرض كرد: اما فرشتگان هنوز اسلحه بر زمين نگذارده و هم اكنون از تعقيب لشكر قريش و همدستانشان باز مى‏گردند و تو نيز به دستور خداى تعالى مأمور هستى به سوى بنى قريظه حركت كنى، و هم اكنون ما از پيش مى‏رويم و شما هم از دنبال بياييد .
3.سوره توبه، آيه .102
4.از آنجا كه دشمنان اسلام براى مخدوش جلوه دادن چهره اسلام از هيچ تهمت و افترايى دريغ نكرده‏اند و از هر فرصت و وسيله‏اى براى انجام اين هدف شيطانى بهره‏گيرى كرده‏اند در اينجا به كشتار دستجمعى مردان يهود بنى قريظه ايراد گرفته و آن را نوعى اعمال خشونت و مخالف با رفتار انبياى الهى جلوه داده‏اند، و از اين رو برخى از نويسندگان و تاريخ نويسان مسلمان نيز كه كم و بيش تحت تأثير اين تبليغات مسموم و مغرضانه قرار گرفته‏اند در صدد توجيه اين عمل بر آمده و بلكه در اين روايات و قتل يهود مزبور خدشه كرده و آن را مخدوش دانسته‏اند كه براى نمونه مى‏توانيد نوشته آقاى دكتر شهيدى را در تاريخ تحليلى اسلام بخوانيد و به نظر ما نيازى به اين توجيهات نيست و روايات نيز معتبر است و امثال اين گونه داستانها در جنگهاى انبياى گذشته و از جمله حضرت موسى بن عمران (ع) نيز فراوان وجود داشته، و با توجه به دشمنيها و كارشكنيهاى زيادى كه يهود مزبور نسبت به اسلام و مسلمين داشته و به صورت پايگاه خطرناكى براى دشمنان اسلام در آمده بودند و قابل هيچ گونه اصلاح و انعطافى هم نبودند و در هر فرصتى خنجر خود را از پشت بر مسلمانان مى‏زدند چنانكه اكنون نيز در اين زمان مشاهده مى‏كنيم، دليلى براى اين توجيهات و خدشه‏ها احساس نمى‏شود، كه البته بحث و تحقيق بيشتر در اين باره از وضع تدوين اين كتاب تاريخى خارج مى‏باشد.
5.متن اين پيمان كه رئيس بنى قريظه به نام «كعب بن اسد» ، آن را نيز امضاء كرده بود، در صفحات پيش گذشت.
6.تورات، سفر تثنيه، فصل .20
7.اما و الله ما لمت في عداوتك و لكن من يخذل الله يخذل ـ «تاريخ طبرى» ، ج 2/ .250
.8 «سيره ابن هشام» ، ج 2/250 ـ .254

وفات سعد بن معاذ
چون غايله بنى‏قريظه پايان يافت و مسلمانان به شهر بازگشتند،ناگهان زخمى كه در دست سعد بود سرباز كرد و آن قدر خونريزى كرد كه منجر به مرگ و شهادت او گرديد اين زخم در جنگ خندق با تيرى از ناحيه مردى از قريش ايجاد شده بود رسول خدا در مراسم تشييع و دفن سعد حاضر شد و مرگ او مسلمانان را سخت متأثر و غمگين ساخت و عموما در مرگ او گريستند،و خود پيغمبر نيز مى‏گريست و در مراسم دفن او خود آن حضرت شركت كرد،زيرا سعد در پيشرفت اسلام و پشتيبانى از رسول خدا(ص)بى دريغ فداكارى مى‏كرد و با موقعيتى كه از نظر اجتماعى داشت و رياست قبيله اوس با او بود خدمات مؤثرى به نفع مسلمين در مدينه انجام داده بود.رسول خدا درباره مرگ او فرمود:عرش خداى رحمان در مرگ سعد لرزيد،و فرشتگان يكديگر را به صعود روح سعد به آسمان بشارت مى‏دادند.

ازدواج با زينب بنت جحش و داستان زيد بن حارثه
از حوادثى كه در اين سال اتفاق افتاد ازدواج پيغمبر با زينب بنت جحش بود اين ازدواج مورد بحث و انتقاد برخى از كشيشان مغرض مسيحى قرار گرفته و اين عمل پيغمبر را حمل بر علاقه شديد به زن و شهوت جنسى كرده‏اند و به پيروى از منافقين صدر اسلام گفته‏اند: چون پيغمبر زينب را ديد و به او علاقه‏مند شد، وسيله طلاق او را فراهم ساخت تا خود با او ازدواج كند؟در اينجا لازم است قدرى در اين باره توضيح داده شود و نخست اصل داستان ازدواج او را با زيد بن حارثه شوهر اول او ذكر كرده و سپس به دنباله ماجرا مى‏پردازيم.

پيش از اين در داستان بعثت رسول خدا و دومين مردى كه به آن حضرت ايمان آورد گفته شد كه زيد بن حارثه چند سال قبل از بعثت‏به صورت برده‏اى به خانه خديجه آمد و رسول خدا(ص)او را از خديجه گرفت و آزاد كرد و از آن پس او را پسر خود خواند و مردم مكه او را پسر محمد مى‏ناميدند.

داستان اسارت و بردگى او و ماجراهاى بعدى را مورخين اين گونه نوشته‏اند كه: زيد جوانى از قبيله كلب بود و در ضمن نزاعى كه ميان قبيله مزبور و يكى از قبايل ديگر عرب روى داد او را به اسارت گرفتند و در بازار عكاظ به معرض فروش در آوردند و حكيم بن حزام - برادر زاده خديجه - روى سفارشى كه قبلا خديجه براى خريدغلامى به او كرده بود، زيد را خريد و براى خديجه به مكه آورد، پس از آنكه پيغمبر اسلام خديجه را به همسرى اختيار كرد به زيد علاقه‏مند شد تا بدانجا كه او را زيد الحب ناميدند. خديجه كه چنان ديد او را به پيغمبر بخشيد و در اين خلال جريانى اتفاق افتاد كه پدر و خويشان زيد مطلع شدند كه وى به صورت بردگى در خانه خديجه به سر مى‏برد.

و چون بردگى زيد براى آنها موجب سرافكندگى بود و از اين گذشته به فرزند خود علاقه داشتند به مكه آمده و براى استرداد زيد با پيغمبر گفتگو كردند و مبلغى هم به عنوان قيمت فرزند خود پيش آن حضرت بردند. زيد كه از ماجرا مطلع شد روى محبتهايى كه در طول اقامت در خانه آن حضرت ديده بود حاضر به بازگشت‏به ميان قبيله خود نشد و پس از مذاكراتى قرار شد پيغمبر او را آزاد كند و او را پسر خوانده خويش كرده و در خانه آن حضرت بماند.

پدر و مادر زيد نيز با اين پيشنهاد موافقت كردند و از آن پس رسول خدا(ص)او را پسر خود خواند و اعلام كرد كه او از من ارث مى‏برد و من هم از وى ارث خواهم برد و بدين ترتيب منظور زيد، پدر، مادر و قبيله او نيز عملى گرديد و همگى راضى شدند.

پس از اينكه پيغمبر به رسالت مبعوث شد و چند سال از اين ماجرا گذشت طبق آيه 6 - 5 سوره احزاب اين حكم منسوخ گرديد و قرار شد پسر خوانده‏ها را به نام پدران اصلى آنها بخوانند و از آن پس او را زيد بن حارثه گفتند.
ازدواج زيد بن حارثه با زينب بنت جحش

از محبتهايى كه رسول خدا نسبت‏به زيد مبذول داشت آن بود كه تصميم گرفت‏براى زيد همسرى اختيار كند و به همين منظور به نزد زينب دختر جحش خواهر عبد الله بن جحش كه از طرف مادر عمه زاده آن حضرت و دختر اميمة بنت عبد المطلب بود خواستگارى فرستاد، زينب و نزديكانش كه در آغاز خيال كردند پيغمبر براى ازدواج با خود خواستگار فرستاده خوشحال شدند و جواب مساعد دادند، اما وقتى فهميدند اين خواستگارى براى زيد بن حارثه بوده پشيمان شدند وبراى آن حضرت پيغام دادند كه اين ازدواج - يعنى وصلت‏با زيد - بر خلاف شئون فاميلى ماست و بدين ترتيب حاضر به آن وصلت نشدند.

و چون در ضمن آيه 36 سوره احزاب زينب از اين كردار سرزنش شد ديگر باره رضايت‏خود را با اين ازدواج اعلام كرد و بدين ترتيب به همسرى زيد در آمد.

زينب از ابتدا - روى همان جهتى كه ذكر شد و يا روى تفاوت سنى كه ميان آن دو وجود داشت - بناى ناسازگارى را با زيد گذارد و زيد چند بار خواست او را طلاق گويد ولى پيغمبر وساطت كرده مانع از اين كار شد و چنانكه صريح قرآن كريم است‏به آن دو دستور سازش داد تا سرانجام وقتى معلوم شد كه توافق اخلاقى ميان آن دو وجود ندارد و با هم سازگار نيستند قرار شد زيد بن حارثه او را طلاق بدهد.
طلاق زينب و ازدواج رسول خدا با او

زينب كه از زنان مهاجر و از خانواده‏هاى شريف مكه بود و پس از طلاق در مدينه و دور از بستگان نزديك و در شهر غربت‏به سر مى‏برد در اندوه و ماتم فرو رفت و چنانكه گفته‏اند بسيار مى‏گريست و از آن سو خداى تعالى پيغمبر را مامور ساخت‏براى از بين بردن سنت جاهليت كه ازدواج با زن پسر خوانده را مانند ازدواج با زن فرزند رسمى جايز نمى‏دانستند، زينب را به ازدواج خويش در آورد و در ضمن او را از اين عقده و شكست روحى نيز نجات داده و خواسته ديرينه او و فاميلش را - كه ازدواج با يكى از شخصيتهاى قريش بود - انجام دهد.

رسول خدا(ص)نيز پس از گذشت دوران عده و مدتى پس از آن، با اينكه از انتقاد منافقان مدينه انديشه داشت اين كار را انجام داد و زينب در رديف همسران آن حضرت در آمد. (1)
---------------------------------
پى‏نوشت:
1. در اينجا به نظرم رسيد براى شاهد گفتار بالا سخن جان ديون پورت را در اين باره براى شما، كه در كتاب عذر تقصير به پيشگاه محمد و قرآن نوشته است نقل كنيم اگر چه قسمتهايى از كتاب مزبور مورد بحث و انتقاد است.
وى پس از اينكه به داستان جنگ خندق و ائتلافى را كه يهود با قبايل عرب بر ضد اسلام كردند و منجر به شكست آنان و سپس غلبه مسلمانان بر يهود شد اشاره كرده و مى‏نويسد:
«در اينجا لازم است تهمتى را كه دشمنان محمد در همين اوقات از روى غرض و حسد به او زده‏اند رد شود، و آن موضوع ازدواج عيال مطلقه پسر خوانده اوست، واقع امر اين است كه خيلى قبل از طلوع اسلام ميان اعراب عادى رواج داشت كه اگر كسى زنى را به نام مادر مى‏خواند ديگر نمى‏توانست‏با او ازدواج كند و اگر كسى جوانى را پسرش مى‏خواند از آن به بعد آن پسر از تمام حقوق فرزندى وى برخوردار مى‏شد، ولى قرآن هر دو عادت مزبور را نسخ كرد، به اين معنى كه اگر كسى زنى را مادر مى‏خواند مى‏توانست‏با او ازدواج كند و نيز اگر پسر خوانده‏اى عيالش را طلاق مى‏داد پدر خوانده مى‏توانست عيال او را به ازدواج خودش در آورد.
محمد كه نسبت‏به زينب خيلى احترام مى‏گذاشت او را به ازدواج پسرى كه به او نيز همان قدر احترام قايل بود در آورد، چون نتيجه اين ازدواج براى زيد ضايت‏بخش نبود با همه مداخله‏اى كه پيغمبر در اين باره نمود زيد تصميم به طلاق زينب گرفت.
پيغمبر خودش بخوبى مى‏دانست كه چون اصولا اين وصلت‏به وسيله او انجام گرفته است مورد توبيخ قرار خواهد گرفت. ولى پس از انجام طلاق، پيغمبر از گريه‏هاى زينب و بدبختى او متاثر شد، لهذا تصميم گرفت از تنها وسيله اصلاحى كه در دسترس دارد استفاده كند بنابراين پس از طلاق زيد، خودش با زينب ازدواج كرد.
پيغمبر با اشكال به اين اقدام تصميم گرفت و مى‏دانست عربها كه هنوز پاى بند رسم و عادت سابقشان بودند او را با انجام اين عمل به بى‏عفتى متهم خواهند كرد، ولى حس شديد وظيفه‏شناسى بر اين موانع غالب آمد و زينب عيال پيغمبر شد. »
كتاب عذر به پيشگاه محمد، ترجمه سعيدى، صص 36 - 35.

 

ازدواج با ام حبيبه
ام حبيبه دختر ابو سفيان ـ رئيس بنى اميه ـ يكى از سران قريش و رؤساى مكه بود و مردم مكه در هر كار مهمى كه داشتند معمولا او را به رياست خود انتخاب مى‏كردند، چنانكه در جنگ احد و خندق مذكور شد، و از اين نظر موقعيت سياسى مهمى در ميان قريش و قبايل ديگر عرب داشت.بالطبع وصلت با چنين شخصى براى رهبر مسلمانان وسيله مؤثرى براى تبليغ اسلام و آرام كردن دشمنان و مخالفين بود، و از آن سو ام حبيبه نيز چند سال پيش از هجرت مسلمان شده بود و به اتفاق شوهرش عبيد الله بن جحش به حبشه مهاجرت كرد و در آنجا شوهرش ـ پس از اينكه از اسلام دست كشيد ـ از دنيا رفت و بدون سرپرست ماند و چون پدرش ابو سفيان از دشمنان‏سرسخت اسلام بود ام حبيبه راه بازگشت به مكه را نداشت و نمى‏توانست به شهر و ديار خود و خانه پدر باز گردد، در مملكت غربت حبشه نيز زندگى با آن وضع براى او بسيار ناگوار و رقتبار بود، از اين رو وقتى پيغمبر اسلام از ماجرا مطلع شد به منظور كاستن دشمنى و عداوت ابو سفيان و نجات يك زن بزرگ زاده و با ايمان كه به جرم پذيرش اسلام و دين، از وطن آواره شده و در ديار غربت نيز دچار آن وضع دردناك و اسفبار گشته، نامه‏اى به نجاشى پادشاه حبشه نوشت و به وسيله او ام حبيبه را براى خود خواستگارى و عقد كرد .مدتى طول كشيد تا ام حبيبه به مدينه آمد، اما همين عمل رسول خدا (ص) موجب سربلندى او در ميان مهاجرين حبشه و نجات وى از غم و غصه و سقوط روحى او گرديد.

سريه عبد الله بن عتيك
هنوز سال پنجم هجرت پايان نيافته بود،كه غائله‏«احزاب‏»و شورش‏«بنى قريظه‏»درهم شكست. تمام مدينه و حوالى آن،در اختيار مسلمانان قرار گرفت.پايه‏هاى حكومت جوان اسلام محكم‏تر گرديد،و آرامش نسبى در قلمرو حكومت اسلام حكمفرما شد.ولى اين آرامش يك آرامش موقتى بود.رهبر عاليقدر مسلمانان بايد مراقب حال دشمنان باشد،و هر گونه توطئه بر ضد اسلام را با نيروهايى كه در اختيار دارد،در نطفه خفه سازد.
آرامش محيط به او اجازه داد،كه برخى از آتش‏افروزان جنگ احزاب را كه از تيررس مسلمانان پس از كوچ احزاب خارج شده بودند،سركوب كند.«حيى بن اخطب‏»،كه يكى از آتش‏افروزان احزاب بود،در جنگ بنى‏قريظه كشته شد.ولى همدست او«سلام بن ابى الحقيق‏»در خيبر به سر مى‏برد.به طور مسلم،اين عنصر خطرناك هرگز آرام نمى‏نشست تا بار ديگر احزاب را بر ضداسلام بشوراند.بخصوص،كه عرب بت‏پرست‏براى نبرد با اسلام آماده بود و اگر هزينه جنگ تامين مى‏شد باز اوضاع احزاب تجديد مى‏گشت.
روى اين محاسبات،پيامبر دلاوران خزرج (1) را مامور كرد كه اين عنصر جسور كينه‏توز را از ميان بردارند،مشروط بر اينكه متعرض احدى از فرزندان و همسران او نشوند.دلاوران خزرج شبانه وارد خيبر شدند،و درب خانه‏هائى را كه در اطراف خانه‏«سلام‏»بود از بيرون بستند كه اگر سر و صدائى پيش وى آمد،همسايه‏ها نتوانند،از خانه‏ها بيرون بريزند.سپس از پله‏ها به طرف طبقه بالا كه سلام در آنجا زندگى مى‏كرد رفتند.در منزل را زدند،همسرش بيرون آمد،و گفت كيستيد؟گفتند:جمعى از عرب هستيم براى خريد غله آمده‏ايم (2) .وى بدون تحقيق در را باز كرد،و آنان را به اطاق‏«سلام‏»كه تازه به رختخواب خود رفته بود،هدايت كرد.آنها براى جلوگيرى از هرگونه سر و صدا فورا وارد اطاق شده،در را بستند و به طور دسته جمعى به حيات يك عنصر خطرناك و فتنه‏انگيز كه مدتها آسايش را از مسلمانان سلب كرده بود،خاتمه دادند.سپس از پله‏ها پائين آمده،در خارج قلعه در مدخل آب پنهان شدند.
سر و صداى همسر«سلام‏»،همسايگان را بيدار كرد.همگى چراغ به دست،دلاوران خزرج را تعقيب كردند.ولى هر چه گشتند،اثرى از آنها نديدند،سپس به خانه‏هاى خود بازگشتند. جرات مسلمانان به قدرى بود،كه يكى از آنها داوطلب شد،كه به صورت ناشناس به ميان آنان برود و از نتيجه كار خود مطلع شوند،زيرا تصور مى‏كردند كه او هنوز زنده است.
او هنگامى وارد جرگه آنها گرديد كه يهودان دور«سلام‏»را گرفته بودند و همسر او جريان را تعريف مى‏كرد.ناگهان همسرش نگاهى به صورت‏«سلام‏»كرد و گفت:به خداى يهود سوگند،جان سپرد. (3) ،سپس وى بازگشت و همرزمان‏خود را از جريان مطلع ساخت.همگى در تاريكى شب از پناهگاه خود بيرون آمدند و رهسپار مدينه شدند و پيامبر را از سرگذشت‏خود آگاه ساختند. (4)
-------------------------------------------
پى‏نوشت‏ها:

1. همانطورى كه قبلا هم بيان شد انصار مدينه از دو تيره اوس و خزرج تشكيل مى‏شد و ايندو طايفه هميشه رقيب همديگر محسوب مى‏شدند، بعد از مسلمان شدن ايندو طايفه، همين رقابت در لباس ديگرى جلوه كرد، قبيله اوس بعد از جنگ بدر توانسته بود كعب بن اشرف (از يهوديان سرشناس و دشمنان سرسخت پيامبر) را به قتل برسانند. خزرجيان بعد از اين در صدد بودند كه از رقيب خود در كسب شرف عقب نمانند و شخصى را در حد كعب، به قتل برسانند و لذا براى كشتن سلام بن ابى الحقيق داوطلب شدند.
2. ناس من العرب نلتمس الميرة:«ميرة‏»جمع‏«مير»به خواربار ذخيره شده گفته مى‏شود.
3. فات و اله يهود:به خداى يهود سوگند،او درگذشت.
4. «سيره ابن هشام‏»،ج 2/274-275.

غزوه ذى قرد
سبب اين غزوه آن شد كه عيينة بن حصن فزارى با عده‏اى از سواران قبيله غطفان كه در زمره دشمنان اسلام بودند، شبانه به اطراف مدينه حمله بردند و در جايى به نام‏«غابه‏»به ساربانى كه شتران شيرده پيغمبر و مردم مدينه را مى‏چرانيد و از قبيله غفار بود برخورد كرده و آن مرد غفارى را كشته و زنش را نيز اسير نموده و شتران را نيز بردند.

نخستين كسى كه از اين ماجرا مطلع شد مردى بود به نام سلمة بن اكوع كه در آن روز به سوى‏«غابه‏»مى‏رفت و در«ثنية الوداع‏»كه گردنه‏اى بود شتران را ديد و ازماجرا آگاه گرديد و از اين رو به عجله خود را به بلندى‏«سلع‏»كه كوهى در كنار شهر مدينه بود رسانيد و با فرياد«و اصباحاه‏»مردم را از جريان غارتى كه انجام گرفته بود مطلع ساخت و سپس خود او به سرعت‏به تعقيب دشمن رفت و چون به آنها رسيد تيرى به سوى آنها پرتاب كرد.

عيينه و همراهان به سوى او حمله‏ور شده و او فرار كرد و چون بازگشتند دوباره آنها را تعقيب كرده شروع به تيراندازى نمود و چون باز مى‏گشتند او نيز فرار مى‏كرد. اين حالت جنگ و گريزى آنها را مشغول ساخته و از سرعت آنها كاست تا مسلمانان به آنها رسيدند.

از اين سو وقتى صداى سلمة بن اكوع در مدينه طنين‏انداز شد گروهى از جنگجويان و سواركاران بر اسبهاى خود سوار شده براى كسب تكليف به در خانه رسول خدا(ص)آمدند، پيغمبر خدا سعد بن زيد - انصارى - را بر آنها امير و فرمانده كرده به آنان فرمود: شما از جلو به تعقيب دشمن برويد تا من از دنبال بيايم.

سواران خود را بسرعت‏به غارتگران رسانده و يكى از آنان كه زودتر از ديگران خود را به آنها رسانده بود به نام محرز بن نضله به دست آنها كشته شد و به دنبال او مسلمانان ديگر رسيدند و با حمله‏اى كه به دنباله غارتگران كردند توانستند دو تن از آنها را به قتل رسانده و مقدارى از شتران را نيز از آنها پس بگيرند ولى بقيه را كه عيينه و همراهانش از جلو برده بودند به دست نياوردند.

رسول خدا(ص)نيز به دنبال آنها تا كوه‏«ذى قرد» - كه دو روز تا مدينه فاصله داشت، و حدود دوازده فرسخ راه بود - پيش رفت ولى به غارتگران نرسيده همانجا توقف كرد و پس از يك شبانه روز توقف در آنجا به مدينه بازگشت. (1)
---------------------------------
پى‏نوشت:
1. ابن هشام مى‏نويسد: زن آن مرد غفارى كه به دست غارتگران اسير شده بود پس از چند روز توانست از چنگال آنها فرار كند و شتر معروف پيغمبر را نيز كه نامش عضباء بود برداشته و بر آن سوار شد و خود را به مدينه رسانيد، و چون پيش رسول خدا(ص)آمد معروض داشت كه من نذر كرده‏ام اگر خداى تعالى مرا به وسيله اين شتر نجات داد او را در راه خدا قربانى كنم!
پيغمبر تبسمى كرد و فرمود: نذر در چيزى كه مالك آن نبوده‏ا

نماز استسقا و طلب باران
در كتاب المنتقى در حوادث سال پنجم مى‏نويسد در اين سال مردم مدينه به خشكسالى دچار شدند و به نزد رسول خدا(ص)آمده و گفتند: اى پيغمبر خدا!باران قطع شده و درختان خشك گرديده و علوفه تمام گشته و چهار پايان و مواشى به هلاكت رسيده‏اند، از خداى خود بخواه تا براى ما بارانى بفرستد!
رسول خدا بدانها فرمود: فلان روز كه شد بياييد تا براى اين كار بيرون برويم و همراه خود مقدارى صدقه هم بياوريد.
چون روز موعود فرا رسيد پيغمبر آمد و مردم نيز بيرون آمدند و همگى با حال آرامش و وقار به سوى بيابان حركت كردند و در جايى به نماز ايستادند و چون نماز به پايان رسيد رسول خدا(ص)برخاسته و عباى خود را وارونه كرد و رو به مردم ايستاده دستها را به سوى آسمان بلند كرد، آن گاه اين دعا را خواند:
«اللهم اسقنا و اغثنا، غيثا مغيثا، و حيا ربيعا، و جدا طبقا معذقا عاما هنيئا مريئا. . . »
تا به آخر دعاى مفصلى كه از آن حضرت نقل شده است.
راوى حديث كه انس بن مالك است گويد: ما هنوز از جاى بر نخاسته بوديم كه تكه‏هاى ابر ظاهر شد و تدريجا همه آسمان را ابر گرفت و باران شروع شد و يكسره تا فت‏شبانه روز پيوسته باران آمد تا حدى كه مردم به نزد آن حضرت آمده و گفتند:
اى رسول خدا زمينها را يكسره آب گرفته و خانه‏ها ويران گشته و راهها بسته شد از خدا بخواه تا باران را از ما بگرداند. پيغمبر كه در آن وقت‏بالاى منبر بود از گفتار آنها كه حكايت از زود رنجى انسان در كارها مى‏كرد خنديد و سپس دستها را به آسمان بلند كرده گفت:
«حوالينا و لا علينا، اللهم على رؤس الظراب و منابت الشجر و بطون الاودية و ظهور الاكام‏».
[پروردگارا بر اطراف ما ببار نه بر ما، خدايا بر بالاى تپه‏ها و پاى درختان و شكم دره‏ها و پشت كوهها!]ناگهان ابرهايى كه بالاى سر شهر بود از هم باز شد و مانند حلقه و سپرى دايره‏وار شهر را در بر گرفت كه به اطراف مى‏باريد و در شهر مدينه قطره‏اى نمى‏باريد.

كتاب: زندگانى حضرت محمد (ص) نويسنده: رسولى محلاتى    كتاب: فروغ ابديت،  نويسنده: جعفر سبحانى

نظرات: 0   بازديد: 2876   کد مطلب: 11     
 
 

نظرات

پاسخ به:

عنوان شما: *
نظر: *

جستجو

مطالب مرتبط

چاره جوئى قريش براى جلوگيرى از مهاجرت پيغمبر

چاره جوئى قريش براى جلوگيرى از مهاجرت پيغمبر

دوشنبه، 25 مهر
هجرت پيامبر اكرم(ص) به مدينه

هجرت پيامبر اكرم(ص) به مدينه

دوشنبه، 30 آبان
مبادى‏ء تاريخ عرب عدنانى و قريش

مبادى‏ء تاريخ عرب عدنانى و قريش

دوشنبه، 30 آبان
 وقایع سال اول هجرت

وقایع سال اول هجرت

دوشنبه، 7 آذر
وقایع سال دوم هجرت

وقایع سال دوم هجرت

شنبه، 19 آذر

برچسب ها

    • سایت دفتر مقام معظم رهبری
    • سامانه جامع استاد شهید مطهری (ره)
    • موسسه فرهنگی هنری اندیشه شهید آوینی
    • موسسه علمی فرهنگی پرسمان
    • خانواده اسلامی شمیم
    • پایگاه خبری تحلیلی بصیرت